((......شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست .......چون شقایق با نگاه سردی پرپر میشود......))

امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

 

 


 

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟

 

دوست عزیزی که برام کامنت گذاشته بودند و مضمون

کامنت این دوست گرامی این بود:


 محمد


تو که وبلاگ به این زیبایی و با مضمون بالا داری حیف نشد از
 
 استاد شکیبایی یادی نکردی
 
 راستش رو  بخوای دلم سوخت که فقط یاد دل خودتی و از دل
 
 دیگران بی خبری
 
 
راست میگن باید یاد این هنر مندعزیز را گرامی بداریم
 
اما خواستم خطاب به این دوست پر محبت که اینقدر
 
خوب به من تلنگر زدند بگم که ...من اصولا به این عقیده دارم
 
که ادمها تا زنده هستند باید ازشون قدر دانی کرد بعد فوتشون
 
عادت ماهاست که به خوبی های عزیز رفته تازه فکر میکنیم و
 
تازه یادمون میفته که ای داد بیداد خسرو شکیبایی و یا .....از
 
بین ما رفتند
 
چون به قدر کافی از رفتگان یاد میشود بنده حقیر خود را در حدی
 ندیدم
 
که موضوع یا مطلبی در این مورد بگم و بنویسم
 
چرا تا زنده بود نفهمیدیم که چه سخت بیماره و کسانی که
 
توان رفتن به عیادتش رو داشتند به عیادت ایشان نرفتند
 
چرا حتی یه گزارش در هنگامی که ایشان در بستر بیماری
 
بودند در صدا و سیما پخش نشد..چرا پروین سلیمانی عزیز
 
این هنرمند  عزیز و بانوی سینما وتئاتر ایران که هنوز در
 
خانه ای استیجاری زندگی میکنند و با مشکل دیابت و کم بینی
 
چشمانشون کلنجار میرند رو کسی درنمیابه
 
و از تنهایی و مردم گله مند هستند رو نمیبینیم
 
چرا بعد از مردن افراد،برامون عزیز و گرامی میشند
 
 
**********************************
زندگی درک همین امروز است،فهم نفهمیدنهاست
 
ظرف امروز پر از بودن توست،شاید این خنده که
 
امروز دریغش کردیم...اخرین فرصت همراهی ماست
 
**************************************
در هر صورت من از این دوست عزیز سپاسگزارم که
 
به این موضوع توجه کردند و یاداوری کردند
 
اما گفتم که اخلاق من اینه که تا کسی زندست سعی
 
میکنم دلش رو بدست بیارم یا کاری که در توانم هست
 
رو براش انجام بدم ...گاهی تو تنهایی های خودم  خیلی
 
اشک میریزم بقدری که شاید اگه کسی   بشنوه باورش نشه
 
که من به چی گریه میکنم اما باور کنید تو مراسم عزاداری یا
 
ختم شاید خیلی وقتها شده که قطره اشکی هم نتونستم برای اون
 
 
مرحوم یا مرحومه بریزم و این از دلسنگی یا بی عاطفگی نیست
 
 
بیشتر اوقات اطرافیان عزیز از دست داده رو که از قبل میشناسم
 
و دیدم که چه نا مهربانیهایی در حق عزیزشون تا زنده بود کردند
 
 
اما سر خاک از حال میرند و چه قشنگ فیلم بازی میکنند
 
من اینجاها ست که شاکی میشم
 
اگه بخوام ادامه بدم خیلی حرفهاست که میشه در این باره گفت
 
که در حوصله دوستان عزیز شاید نباشه
 
خداوند خسرو شکیبایی و همه اسیران خاک را بیامرزد و روحشان
 
شاد
 
عکس از وبلاگ یک ریشه و دو زمین تهیه شده
 
با سپاس از حوصله شما دوست عزیز که خواندید
 

 

 

 

 

 

سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
دلتنگنامه بانو....................

 

امشب موندم چی بنویسم

چند وقته غم تو دلم لونه کرده و بیرون نمیره

نمیدونم ایراد کار کجاست ...تو فیزیک میخوندیم تابش و باز تابش

یعنی بازتابش ها در راه به مانع میخورند و میشکنند و به من 

نمیرسند...یا تابشی که از طرف خودمه ایراد داره

نمیدونم امشب فقط میخوام از دل تنگ خودم بگم همیشه گفتم که 

با نوشتن اروم میشم اما غم چرا گاهی تحملش اینقدر سخت میشه 

چرا گاهی نمیتونم کنار بیام جالبه که خودم داغونم اما دیشب به 

خواهرم که پسرش یه کیست مایع تو مغزش داره و روزگارش

تیره و تار شده و بنا به حس مادر بودنش و به قول خودش انگار  

رو یه بمب نشسته که هر ان ممکنه منفجر بشه ...داشتم دلداری

میدادم..بهش میگفتم خدا هر چی داده با حکمتی داده اگه

خداوند اینهمه عجز و ناتوانی و نا امیدی رو از بندش ببینه معنیش

اینه که تو به خدا ایمان کامل نداری و از خدا نا امیدی و به دکترا که

مخلوق خدا هستند چشم امید داری  تا نیمه شب اون رو به ارامش

و توکل به خدا دعوت میکردم و تا حد زیادی تونستم ارومش کنم

و بهش امید بدم که خدا هر چی بخواد همون میشه...

اما لالایی بلدم نه برای خودم..نمیفهمم چرا اروم نمیشم

****************** 

عادت به ناله کردی ای دل من؟

ترسم گمان کنم که درمانم ارزوست

******************************

ذهنی شلوغ ..فکری خسته...هزار سئوال بی جواب

از خودم میپرسم از کجا اومدیم به کجا میریم ..چی با خودمون

میخواهیم ببریم

چرا راضی نمیشم این منووواین منه خسته و رنجور تا کی میخواد

ادامه بده از روزایی میترسم که ادم کم میاره

**************************

مرغ دلگیرم و کنج قفسی میخواهم

که غریبانه سر خویش کنم در پر خویش

*****************************

گاهی ما ادما با اینکه درو برمون شلوغه اما چقدر تنهاییم

همدلی کردن خیلی سخته؟؟یا این ماییم که دردامون رو نمیتونیم

بزبون بیاریم ولی انتظار همدلی داریم

چرا پاکی نگاه ها کم شده ..رحم و مروت و دوستی کمرنگ شده

تو جامعه ای کهدر حال حاضر زندگی میکنیم دلخوشی که زیاد نیست

همه گرفتار گرفتاریهای خودشون هستندتازه تا پای درد و دل

دوستی میشینی درد خودت یادت میره و پشیمون میشی از درد و دل کردن

زندگی به این سختی و گرونی و کم شدن مهر و محبتها چی به بار

میاره ...انسانهایی افسرده و غمگین و فاصله های زیاد بین افراد

 

نمیدونم حتما توقع من از زندگی زیاده ...الانه اگه بگیم فلان چیز

رو با فلان قیمت بالا میخواهیم شاید فراهمش کنند اما

ای کاش دلشون با ادم اینقدر نزدیک بود که نیاز عاطفی رو

که اصلا هزینه مادی هم نداره رو درک میکردند و این

دلتنگیها به سراغ ما نمیومد

*****************************

من کجا هجر کجا ای فلک بی انصاف؟

به همین داغ بسوزی،که مرا سوخته ای

 

*******************************

*ما از این هستی ده روزه بتنگ آمده ایم

وای بر خضر،که زندانی عمر ابدیست

************************

نمیدونم برم کمی با ساغر بازی کنم

شاید اروم تر بشم اخه وروجک هنوز بیداره و داره

شیرین زبونی میکنه واسه مامانش و با حرفاش دل منو برده

به خودم رفته خواب نداره

 


 

 

 

 

 

 

دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
تلخ و شیرین.............

 

سلام

اول اینکه لازمه از دوستان عزیزی که پیست طولانی دیشب 

رو زحمت کشیدند و وقت گذاشتن و کامنتهای پر محبتشون

رو برای این بنده حقیر به یادگاری گذاشتند  تشکر کنم

متشکرم از سکوت دل عزیزم و دوستان خوبم اقای نادری و پژمان و خانم

مدیر خوبمون که به دلنوشته های  من ارزش قائل شده و بنده را از نظرات

خوبشون محروم نمیکنند

خوب نظر همه دوستان برای من محترمه و سپاسگزارم از

توجهی که دارند

به نظر من عشق با پیوند بعد از ازدواج باید محکمتر بشه اما بیایید

واقع بینانه و بدون شعار و بدون اینکه خودمون رو به خواب بزنیم

کمی به اطرافمون نگاه کنیم تو همین اشناهای خودمون ببینیم

چند درصد از این افراد یا خود ما بعد از ازدواج دارای زندگی با عشق روز

افزون روبرو هستیم و به اروزهای همسرانمون ارزش قائلیم

یه وقت ادم توانش بیش از این نیست که بیشتر از این برای همسرش

کاری انجام بده ولی یه وقت ادم میبینه که طرف مقابلش کارهای زیادی

ازش بر میاد اما خودش رو میزنه به اون راه

درسته که خانمها احساسی هستند و بیشتر تابع احساساتند

اما همین احساسات قوی خانمها تونسته به انها قدرت درک مسائل

ظریفی رو بده که شاید از ذهن اقایون خطور هم نکنه

به طور مثال :خانمی که با همسرش یکدله و دارای احساسات بیشتر و

اقا منطقی تر و با عقل کامل و در نظر نگرفتن احساسات با هم رفتار میکنند

رو بخواهیم به تصویر بکشیم،اون خانم هنگام ورود همسرش به خونه

حتما از نحوه وارد شدن همسرش میفهمه که بیرون از منزل شاید اتفاقی

افتاده و همسرش ناراحت و یا خوشحاله و در فرصتی مناسب دلیل رو جویا

میشه که این ناشی از درایت و احساسات قوی خانمهاست

اما اقای منطقی و کمتر احساسی با وارد شدن به خونه ایا به اندازه

خانمی که گفتم متوجه حالات همسرش میشه؟؟صادقانه جواب بدیم

اینجا نمیخوام خدایی نکرده اقا یا خانمی رو نقد کنم اما با همچنین مسائلی

روبرو هستیم ...همیشه گفتم میتونیم با یه خسته نباشید ساده ،با یه

چطوری عزیزم خالصانه ...با یه دستت درد نکنه خیلی زحمت میکشی عزیزم

دل همسرت رو بدست بیاری و این اصلا نه خرج داره نه زحمت

چرا از زبان این نعمتی که خدا در مخلوقاتش به انسان داده تا بتونه

ارتباطی زیبا رو بیان کنه در راه زیبا کردن زندگی استفاده نکنیم

به خدا زندگی هایی از هم پاشیده شدند که با اینکه از هم جدا شدند اما

هنوز همدیگرو دوست دارند اما نتونستند این ارتباط زیبا رو برقرار کنند

اگه دوستی رو که براتون شرح حالش رو گفتم تو دو پیست قبلی حتی یه بار

این حرفارو از زبون همسرش میشنید شاید الن زندگیش به این تلخی نبود

یه بار یادمه با همسرم سر مسئله ای ناراحت بودم و یه دوساعتی با هم سر

سنگین بودیم و صحبت نمیکردیم نمیگم قهر چون اصلا بلد نیستم قهر کنم .

بگذریم ..اره من دستم تا مچ خیلی ناجور سوخته بود و عفونی شده بود

و دیدم که همسرم به پسرم اشاره کرد که  به مادرت کمک کن دستش ناراحته

با گذشت چند سال با اینکه کلامی از او نشنیدم اما همون اشاره برای من

با ارزش بود و یادم نمیره

چرا وقتی میشه به این راحتی محبت کرد به این راحتی دلی رو بدست

اورد بیاییم به خاطر غرور کاذب خودمون اینهمه فاصله بین خودمون بندازیم

بچه های ما در اینده پدران و مادرانی خواهند شد که زیر دست ما بودند و از ما

درس گرفتند پس چه خوبه که معلمهای خوبی باشیم تا فرزندانمون در اینده و در

امتحان زندگی موفق بیرون بیان و ما هم رو سفید بشیم

 

پیرو پیست دیشبم اصل مطلبی که میخوام بگم اینه که چرا بعد از ازدواج

واسه هم کمرنگتر بشیم در حالی که تا نداشتیمش سعی در داشتنش داشتیم

حالا که در کنارمونه چرا قدرش رو ندونیم و از بودن با هم لذت نبریم

یا بعد از مرگ همش از خوبیهاش بگیم و در خلوت خودمون عذاب وجدان داشته

باشیم که ای کاش فلان رفتار رو نکرده بودم ....ای کاش فلان کار رو که در توانم

بود براش انجام میدادم ........اما چه زود دیر میشه و فرصتی برای جبران نیست

اروم نمیشم میدونم زیاد نوشتم و اول حرفام الان نمیدونم چی بود که به اینجا

رسیدم .اما من با دلی عاشق بدنیا اومدم و هر روز عاشق تر شدم و عاشق

عشق ورزیدنم و دلی ....................

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست


غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست


اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم


فغان که در کف من اختیار باید و نیست


چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست


چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست


مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل

درون آتش از آنم که آتشین گل من


مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست


بسرد مهری باد خزان نباید و هست


به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست


چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق


ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست


کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده تو


بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست


رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟


که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

 

 

 

 

 

 

یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
تلخ و شیرین.........

 

درد دلای من و دردایی که تو جامعه میبینم انگار تمومی نداره

اولش میگم طولانیه حوصله نداشتید نخونید .

من با نوشتن اروم میشم و اول برای دل خودم و ارامش

گرفتن مینویسم و حالا اگه لطف دوستان خوب و گرامی هم که کامنت

میزارن و محبت میکنند هم شامل حالم میشه که دیگه باید

خدارا بیشتر شاکر باشم

میدونید بزارید قصه رو از اینجا براتون شروع کنم که وقتی یه دختر

یا پسر فرقی نمیکنه عاشق میشه و دلش رو به طرف مقابل مسپره

و همه ارزوهاش رو تو مرد زندگیش یا زن زندگیش میبینه

با یه دنیا عشق شورو شعف و نشاط زندگی مشترکش رو شروع

میکنه و هر روز یه نقشه زیبا و رویاهای قشنگ برای زندگیش

طراحی میکنه

خوب اوایل این دو برای هم به قول معروف میمیرن و  همدیگرو

میپرستند اما اگه ما واقعا عاشق مینامیم خودمون رو و معنای واقعی 

عشق رو خوب فهمیدیم چرا گذشت زمان به جای اینکه این پایه های

عشق رو استوار تر و مستحکمتر کنه از هم فاصله میگیریم

البته این حرفی که میگم خدای ناکرده در مورد همه صدق نمیکنه

و ما شاهد عشقهای جاودان و زندگیهای زیبا و پایدار زیادی هم هستیم

طرف صحبتم خیلی از زندگی های مشترکی هست که من دیدم 

باهاشون ارتباط داشتم و در غم و شادی اونا هم سهیم بودم هست که

دچار این نوع رفتار و نوع زندگی بودند و همچنان هستند

با یه دنیا ارزو و عشق میایی زیر یه سقف بعضی ها تو همون دوران

نامزدی حتی بینشون تنش و فاصله و گاهی از بین رفتن حتی

حرمتها اتفاق میفته و بعضی ها چند سال بعد دیگه برای هم

خسته کننده و تکراری میشن و از هم فاصله میگیرند

و یا کار یا مشغله های دیگه  زوجشون رو و حضورش

رو کم رنگ میکنه تا جایی که دیگه همسرشون رو نمیبینند

و فقط عمرشون رو در کنار هم نه با هم سپری میکنند

دیگه یکدلی بینشون نیست ،دیگه همدلی هم حتی نیست

میشن مثل دو تا غریبه که محکومند تا اخر عمر با هم

زندگی کنند تازه این مال اون قسمت از ادمهایی هست که

طلاق و جدایی رو بد میدونند و طبق سنتهای پایدار

بزرگانشون با لباس سفید میان خونه بخت و با کفن میرن و جدا میشن

وای به حال اون قسمت دیگه که به  این نوع زندگی تن نمیدن و فرار رو

بر قرار ترجیح میدن  و یه سری بچه طلاق رو اواره رها میکنند

 

من میخوام اینو بگم چرا خواسته های همدیگرو احترام نزاریم

و برای علائق طرف مقابل یه کم از خود گذشتگی نکنیم

مگه ما چند بار بدنیا میاییم اگه اختلاف سلیقه ای هم هست

میتونیم این اختلافها رو با کمی گذشت و کمی مهربونی

و محبت کم کنیم و در عوض به نزدیکی بیشتر فکر کنیم

و از این عمری که در کنار هم میگذرونیم لذت ببریم

و زندگی بسازیم که همه  اعضاء خانواده در اون

احساس امنیت و ارامش کنند و بقدری این زندگی

شیرین باشه که در طول روز چه مرد برای زنش چه زن برای

مردش دلتنگ بشه و منتظر اومدنش به خونه باشه اونوقته که

این انتظار لذت بخشه و دیدن یار وصف نا پذیر میشه

و عطر  این صفا و صمیمیت و عشق در فضای خونه

می پیچه و به اهل خونه گرمی و امنیت خاطر میده

********************************

جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح

باشد که چو خورشید درخشان بدر ایی

***********************

شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری

میکند درد مرا از رخ زیبای تو خوش

**************************

این قصه ادامه داره .....تا فردا............
 

ادامه مطلب ...
شنبه 29 تیر ماه سال 1387
کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم

 


 

دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم


هر نفس چون شمع لرزان اضطربی داشتم


اشک سیمینم به دامن بود بی سیمین تنی


چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم


سایه اندوه بر جانم فرو افتاده بود

حال خوبی ندارم شاهد بیعدالتیهایی بودم که نمیتونم باهاشون کنار بیام

ای کاش ادم مثل دیونه ها باشه چیزی از این دنیا نفهمه که اذیتش کنه

 

ادما تا زنده هستن قدر همدیگرو نمیدونند اما تا طرف میمیره اونم به خاطر ابروی خودشون

حاضرن مقبره هم بسازند تا گناهان و عذاب وجدانشون کمتر دیده بشه

بازم نه به خاطر اون خدا  بیامر

زخاطری همرنگ شب بی آفتابی داشتم


خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من


خوابگه از موج دریا چون حبابی داشتم


محفلم چون مرغ شب از ناله دل گرم بود


چون شفق از گریه خونین شرابی داشتم


شکوه تنها از شب دوشین ندارم کز نخست

یه عمر با مردی زندگی کنی با نداری هاش بسازی حتی برای خرید یه بربری معطل بمونی

از مهمونی رفتن پرهیز کنی چون لباس نداری

ابرو داری کنی ..قابلمه خالی رو به خاطر در و همسایه خالی خالی دم بزاری

تا همسایت فکر کنه برنجی بار کردی و دلت بلرزه تا نکنه همسایه  کنجکاویشم گل

کنه در قابلمه رو هم برداره تازه ببینه خالیه

غذا نخورده بچه هاتو بخوابونی به امید روزهای اینده که روزگار بر وفق مراد بشه

سختی ها تموم بشه و بعد بیست و هشت سال زندگی مشترک

ببینی که اقا دیگه صاحب جا و مقامی بشه و روزهای سخت اوایل زندگی رو

فراموش کنه و الان قدر گذشت عمر همسرش رو ندونه و اصلا اونو نبینه و

راحت ندیده بگیره زحماتشو

حتی الانشم  این زندگی رو کی داره اداره میکنه که اقا با خیال راحت

هر روز یه پله ترقی میکنه این موفقیتها رو و این ارامش فکری رو کی بوجود

اورده که اون میتونه به کارهاش برسه و صاحب کارخونه و .....

بخت ناساز و دل ناکامیابی داشتم


نیست ما را پای رفتن از گرانجایی چون کوه


کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم


شادی از ماتمسرای خاک میجستم رهی


انتظار چشمه نوش از سرابی داشتم

 

این چیزارو تو زندگیدوستی که از بچگی باهاشون بزرگ شدم

میبینم و کاری از دستم بر نمیاد تا انجام بدم بعد از ناتونی خودم اذیت میشم

چرا زنان ایرانی اینقدر مورد ظلم واقع میشن

مردا البته دور از جون همه مردان واقعی مرد نماها به قدری گستاخ شدند

که بعد از ۲۸ سال زندگی مشترک راحت دست همسرش رو بگیره و بگه بفرما بیرون

یا چرا قانون ما اسلام عزیز ما باید تعدد همسر داشتن رو برای مردان مجاز بدونه

و اما زن دستش به جایی بند نباشه

زن بخاطر ابرو داری و فرزندانش بسوزه و بسازه اما اقا براحتی چون الان ماشین مدل بالا داره

و پول تو جیبش پره و و به راحتی هر کاری که میخواد رو میتونه انجام بده و دست اخر هم

بگه مگه از خونه بابات اوردی همه اموالی که دارم از دست رنج خودمه

اگه این خانم تو خونه های مردم کلفتی هم کرده بود الان یه حقوق بازنشستگی داشت

شاید یه بیمه ای داشت

و حتی صاحبخونه ای که تو اون خونه این خدمتکارش بوده موقع خداحافظی

از این خانم قدر دانی هم کنه اما تو این ۲۸ سال زحمت حالا دستشم به جایی بند نیست

تازه بهش میگن خوش اومدی

به خدا نمیفهمم که اسلام ما که دین کاملیست چرا این قانون و این

اجازه رو به مردان داده

اگه جوابی قانع کننده داشتید من رو هم قانع کنید چون واقعا برام قابل هضم نیست

شرح حالی که اشاراتی به مشکلات یه دوست نزدیک بود رو براتون گفتم

و بی عدالتیهایی که در حق خیلی از خانمهای جامعه ما میشه رو بیان کردم

ای ناله چه شد در دل او تاثیرت


کامشب نبود یک سر مو تاثیرت


با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک


 ای آه دل شکسته کو تاثیرت ؟

نمیدونم چی بگم از کدوم گلایه هاش بگم از کدوم زحمتهاش بگم

از کدوم گریه های شبانش بگم از تنهاییاش چی بگم

حالا که سنی ازش گذشته زیباییش و جوونیش رو بپای همسرو فرزنداش گذاشته

حالا پیش اقوامش تف بندازه  تو صورتش و هر چی دلش بخواد به همسرش بگه

به جرم اینکه  خانمش ازش یه کلمه پرسیده تو که تنها امروز رفتی بیرون و داشتی با مبایلت

 با من صحبت میکردی صدای خانمی اومد  اون کی بود

 

حالا هم که این خانم دچار ناراحتی اعصاب شده بگه که چقدر ببرمت دیونه خونه

در حالی که یه بار در بیمارستان اعصاب بستری شده

چرا نمیتونم بی خیال بشم ..چرا نمیتونم فراموش کنم

نی افسرده ای هنگام گل روید ز خا ک من


که برخیزد از آن نی ناله های دردناک من


مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد

 
به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من


مخند ای صبح بی هنگام که امشب سازشی دارد

 
نوای مرغ شب بسا خاطر اندوهناک من

 
نیم چون خاکیان آلوده گرد کدورتها


صفای چشمه  مهتاب دارد جان پاک من


چو دشمن از هلاک من رهی خشنود میگردد


بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من

 

نمیدونم چی بگم سرم داره میترکه غم سنگینی تو دلمه



 



 

 

 

 

جمعه 28 تیر ماه سال 1387
دلنوشته های ..........

 

فکر اشکامو نکن چشام عادت میکنه

آسمون داره به خیسی چشام حسادت میکنه

 

دیروز با فرهاد نشسته   بودیم تو آشپزخونه که سر دردودلمون باز

 شد

فرهاد خیلی شاد و شلوغ و با نشاطه

اگه یه روز نباشه جاش تو خونه خیلی خالیه ونبودنش ناراحت

 کنندست

هر کسی هم که بیاد اگه فرهاد نباشه زود پکر میشه چون با بودن

فرهاد به همه خوش میگذره

 

تکه کلامهای با مزه زیادی داره و بیشتر اوقات به زبان انگلیسی

صحبت و شوخی میکنه

بزنم به تخته زبان انگلیسیش حرف نداره

همیشه اول وقت نمازش رو میخونه و اکثرا با وضوعه،و هیچوقت

اجازه غیبت کردن به کسی رو

نمیده اگه تو جمعی باشه

و همه دوسش دارند از غریبه تا فامیل

خلاصه هر چی از خوبیهاش بگم کم گفتمِ،سنگ صبورم تو خونه

بیشترین وقتها فرهاد و پرستارم

در مواقع سخت بیماری فرهاد

حس مسئولیت پذیریش حرف نداره و درکش فوق العاده بالاست

کوچکتر از همه تو خانوادست اما کارهاش از بقیه بزرگتره

خلاصه چون همیشه شاد و شنگوله فکر نمیکردم که از زندگی گله

داشته باشه

فکر میکردم با فراهم کردن همه امکانات براش هیچ  چیزی کم

نداره

اما اشتباه میکردم و اون خیلی دلتنگ بود و گله مند  .

اخه من چند روزی بود داروهامو نمیخوردم و گله اش این بود

که ...

وقتی شما دارو هاتون رو نمیخورید و به فکر سلامتی خودتون

نیستید یعنی شما

نگران من نیستید و فقط من دل نگران شما هستم..و خطاب به من

میگفت:هر وقت تو بستر

بیماری میفتی انگار زیر پام خالی میشه از آینده میترسم و استرس

فردا اذیتم میکنه

و تو خونمون بیشتر از همه به من فشار روحی میاد،خیلی به من

اهمییت میده و حساسه..

 

نمیدونستم اینقدر بزرگ شده همه حرفاش قانع کننده بود و دلائلش

قابل درک

از حرفاش نیازهایی رو فهمیدم که اصلا تو ذهنم خطور نکرده بود

و انتظارات بجایی داشت

اما خیلی با لطافت و محتاطانه بیان میکرد تا مبادا من برنجم و

ازش دلگیر بشم

ما همیشه فکر میکنیم که نیاز اطرافیان یا فرزندانمون فقط پر کردن

شکمشون و

تهیه پوشاک مناسب و یه سر پناه و پول تو جیبی

و ..............ووو

اما نه گاهی نکته های ظریفی وجود داره که به راحتی از چشم ما

پوشیده میمونه و

راحت از اونا میگذریم

باید بنابه مسئولیت سنگینی که به دوش ماست بیشتر دقت کنیم و

این نکات ریز

و ظریف رو مد نظر داشته باشیم و راه کارهای مناسبی برای انها

پیدا کنیم و با سیاستی

 

که به حریم خصوصی انها هم احترام گذاشته باشیم و وظیفه تربیت

صحیح فرزندانمون رو هم انجام

 

داده باشیم باید عمل کنیم

 

از خدا میخوام که بتونم صد در صد اونی باشم که افراد خانوادم

انتظار دارند و بتونم تا اونجایی که

 

ممکنه انتظارات قشنگشون رو بر آورده کنم

تا کاملا از جو خونهرضایت داشته باشند

لذتی که توصیف کردنی نیست میدونید کی اتفاق میفته؟

وقتی میبینی فرزندت که همیشه به چشم بچه بهش نگاه میکنی

حرفهای بزرگی میزنه

 

بهش افتخار میکنم اخه فرها د پسر گل منه

 

پیچیده  در این دشت عجب بوی  عجیبی

جا مانده از ان قافله عطر گل سیبی

گاهی سر نی بود و زمانی سر گودال

طی کرد گل من چه فرازو چه نشیبی

****************************

پروردگارا سرنوشتمان را خیر بنویس،تقدیری مبارک.......

تا هر چه را تو دیر میخواهی زود نخواهم و هر چه را زود میخواهی دیر نخواهم

خدایا خود را به تو میسپارم ..مارا به خود وا مگذار

ای مهربانترین مهربانان


 

چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387
پدر

 

فلک   از  بحر  تسبیح    خداوند                         چو  جن و انس و حورا،  یا علی گفت

چو آدم   توبه  در نزد  خدا  کرد                         برای      ترک      اولا،  یا علی گفت

میلاد با سعادت امیر المومنین (ع) به همه عزیزان و پدران محترم مبارک

 

سلام ای پدر مهربانم

ای استوار ترین پدیده برای من

ای کسی که صبر و گذشت رو از تو اموختم

ای کسی که خالصترین و نایابترین محبت واقعی را در اغوشت بهرمند شدم

ای پدر نازنینم که با اینهمه مشقت و سختی روزگار و  که نیمی از 

عمر گرانمایه ات را روی تخت بیماری سپری کردی و

هیچگاه شکوه و شکایتی نکردی

پدر عزیزم دلم برای اغوش پر مهرت تنگ شده و خجلم از

اینکه کاری که شایسته تو باشد را نتوانستم در حقت ادا کنم

پدر ،ای پشتوانه ما ..ای تکیه گاه ما ...ای سنگ صبور بانوی سیب